حكيم ابوالقاسم فردوسى
128
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
چنين آمدم بخش از روزگار * تو جان و تن من به يزدان سپار هفت خوان رستم خوان نخست تهمتن شتابان رو به راه نهاد . دو روز راه را به يك روز سپرد . به بيشهاى رسيد . چون گرسنه شد در پى گورى رخش را به تك آورد . آن را به كمند گرفت . از اسب فرود آمد . رخش را در مرغزار به چريدن رها كرد . خود گور را به آتش كباب كرد و لختى از آن را خورد . چون شب فرا رسيد از نى بسترى ساخت و بر آن خوابيد . آن نيستان كنام شيرى قوى پنجه بود . چون پاسى از شب گذشت شير به جايگاهش آمد . بر بسترى از نى پيل تنى خفته ، و نزديكش اسبى به چرا ديد . نخست بر اسب تاخت تا پس از شكستن آن خداوند اسب را بكشد . چون بر اسب حمله برد رخش دو دست خود را چنان بر سرش كوبيد كه شير بىحال شد . آن گاه به دندان پشتش را گرفت و چندان بر زمين فرو كوفت كه جان داد . چون رستم بيدار شد و شير را بدان حال ديد چنين گفت كاى رخش ناهوشيار * كه گفتت كه با شير كن كارزار ؟ اگر تو شدى كشته بر دست اوى * من اين گرز و اين مغفر جنگجوى چگونه كشيدى به مازندران ؟ * كمند و كمان تيغ و گرز گران ؟ آن گاه دگر بار رستم خوابيد . چون روز شد و خورشيد از پس افق سر برآورد يزدان پاك را نيايش كرد ، زين بر پشت رخش نهاد ، سوار شد و به راه افتاد . خوان دوم چون ساعتى چند راه پيمود به بيابانى پهناور و بىآب و گياه رسيد . هوا چنان گرم و زمين چنان تافته شد كه تن رخش و زبان سوار از كار بازماند . رستم ناچار از اسب فرود آمد . زوبين به دست گرفت و در طلب آب روان شد . چون راه به جايى نبرد رو سوى آسمان كرد و چنين گفت كاى داور دادگر * همه رنج و سختى تو آرى به سر